تبليغاتX
Sky & Earth

Sky & Earth

رنگ تراش

سلام به تمامی دوستان

دوره این وبلاگ به سر اومده فکر کنم !

از این به بعد مطالب بروز و عکسای جدید رو در این صفحه میتونید ببینید


رنگ تراش

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 2:44  توسط Hossein Haeri Ardekani  | 

رویت هلال ماه رمضان

سلام دوستان

من امروز خیلی احوالاتم خوب نیست و مریضم

سرماخوردگی توی تابستون هم بد دردیه

به همین دلیل مستقیم عکسارو براتون میزارم

در پناه حق ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 13:52  توسط Hossein Haeri Ardekani  | 

سفر به جنوب شرق کشور - 3؛ پیوست تصاویر

فلامینگو !


دوست به ظاهر بی دست ما !

ساحل صخره ای چابهار به گواتر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:45  توسط Hossein Haeri Ardekani  | 

سفر به جنوب شرق کشور - 2

سلام به همه

اول با تشکر از همه دوستانی که لطف کردن و نظر دادند در پست قبل؛

تا اونجا رو گفتیم که صبح از بم خداحافظی کردیم، شهری بسیار زیبا و به سمت چابهار حرکت کردیم. جاده خیلی جالبی بود. تیکه تیکه راه گشت های پلیس با سلاح های خودشون گوشه جاده ایستاده بودن و هر چند کیلومتری برجکی بود که آثار شدید گلوله روی اون مشهود بود ! بیچاره اونهایی که باید توی اون برجک ها روزها زندگی می کردند. توی مسیر بم به چابهار نکته جالبی که وجود داشت به جز داخل شهرها پمپ بنزین تا جایی که من یادم هست وجود نداشت !، همه یه بیست لیتری یا یه بطری نوشابه خانواده پر از بنزین گذاشته بودن کنار جاده و راحت می فروختند ! و مردم، حتی محلی ها هم از همون بنزینا خرید می کردند - یک بطری نوشابه خانواده 1200 تومان!

مسیر خوفناکی بود، با اینکه جاده شلوغ بود ولی بازم آدم وقتی اون نیروهای پلیس رو با چهره های پوشانده می دید یاد مناطق خیلی خیلی خطرناک می افتاد !

آدم باید سربازی رو واقعا اونجاها باشه تا معنی واقعی سربازی رو بفهمه !

اونایی که تهران و یزد و اردکان و ... سربازی میرن کار مهمی در مقابل اون جوانهایی که توی سیستان و بلوچستان و مناطق مرزی خدمت می کنن انجام نمیدن به نظر من !

سربازهای بیچاره از ترس اینکه شناخته نشن بیشترشون صورت های خودشون رو پوشونده بودند.

جاده قشنگ و زیبایی را داشت، اصلا آدم فکر نمی کرد که داره از یک منطقه کویری رد می شد.

نزدیکای ساعت 8 شب بود رسیدیم به چابهار، شهر تمیزی بود نسبت به شهرهای دیگر بندری جنوب کشور، خیلی از چابهار خوشم اومد، مخصوصا به خاطر جاذبه های توریستی اش؛ واقعا محشر بودند. کوه های مریخی، جنگل حرّا، گاندو یا همون تمساح پوزه کوتاه ایرانی (اگه درست نوشته باشم !)، گل فشانها، بندرهای زیبای ماهی گیری و ... (که من الان حضور ذهن ندارم !)

شب رو در محل استقرارمون، یعنی مهمانسرای اداره شیلات استان سیستان و بلوچستان استراحت کردیم و صبح به کنار ساحل رفتیم، ساحل خیلی زیبایی داشت واقعا ساحل دریای عمان و چابهار بسیار زیبا بود

طبق معمول تمامی سفر ها بازار هم جزء برنامه ها بود و به ناچار بعد از ظهر راهی بازار شدیم و صبح فردا به سمت گواتر و منطقه مرزی حرکت کردیم و حدود 100 کیلومتر در یک جاده به سمت مرز رفتیم.

جاده زیاد خوبی بود چون واقعا ناله لاستیک های ماشین رو می شد شنید !، کوههای مریخی خیلی زیبا بودند، کل مسیر پر بود از پدیده های طبیعی، خیلی زیبا بودند

هرچه بگم کم گفتم.

حدود 10 کیلومتر مانده بود به آخرین جایی که ما می تونستیم بریم (یعنی همون جنگل های حرّا و اون اسکله ماهی گیری) شبکه موبایل ها قطع شد و شبکه موبایل پاکستان به ما خوش آمد گفت !

وقتی به سمت جنگل های حرا رفتیم با یک جوانی آشنا شدیم که اول همه واقعا فکر میکردیم که دستاش از آرنج قطع شده !، خیلی طبیعی حدود پانزده دقیقه هرکار می خواست بکنه اصلا از دستاش استفاده نمی کرد و اونهارو زیر کاپشنش قایم کرده بود.

بعد با تقاضای ما، ما رو با قایقش به داخل جنگل حرّا برد. تنوع حیات وحشش (حالا نگید من گفتم حیات وحش زرافه و شیر و پلنگ و اینا !)، نه پرنده ها و ماهی هایی که داشت تقریبا هم اندازه جنگلهای حرّا قشم بود.

درنا، فلامینگو، ماهی های پرنده که از آب بیرون میپرن و چند جانور دیگه دیدیم اونجا

خیلی قشنگ بود، دوست ما میگفت عمق این به اصطلاح دریاچه مشخص نیست و جاهای مختلف فرق میکنه و کاملا درست بود و بنا به تجربه خودش وقتی می گفت این منطقه کف قایق توی گل گیر میکنه دقیقا هم گیر می کرد.

بعد از اون دوباره رفتیم که برگردیم به اون پاسگاهی برخوردیم که فکر کنم دیگه آخر ایران بود !، بیچاره اون سه - چهار تا سرباز ! سالی ماهی یکدفعه یک ماشین از اونطرفا رد می شد !

واقعا ترسناک بود؛ خدا کمکشون کنه !

اون سربازای خوب به ما گفتن میخواین برین اسکله ماهی گیری رو هم ببینید ؟ ما هم با کمال میل پذیرفتیم و به سمت اسکله رفتیم؛ جای باحالی بود ... اونجوری که محلی ها می گفتن کل در آمد مردم اون منطقه تقریبا از حمل ماهی از لب قایق تا توی ماشین حمل ماهی بود !

خداییش ماهی های گنده ای بودن !

بعد از بازدید از اونجا کم کم بار سفر از اون مناطق زیبای ایران بستیم و به سمت چابهار برگشتیم، ساحل خیلی زیبایی داشت، هرچی من بگم کم گفتم ... نزدیکای ظهر رسیدیم به چابهار و این آخر سفر گردشگری ما بود، بقیش ناخواه شده بود بازار و از این جور صحبت ها !

من خودم باید تنها برم سفر !!!

توی این سفر خیلی جاهای جالبی رو دیدیم، مردمان خونگرم و مهربان سیستان و بلوچستان؛ متاسفانه وقت یار نشد که برای بازدید گل فشان ها هم بریم و انشاالهه در سفر بعد به اون منطقه اون طرفها هم میریم !

انشاالله خدا خواسته باشه دارم چند رو آینده میرم سفر، سکرته ! انشاالله برگشتم گزارشش رو می نویسم

فعلا با اجازه

یا علی

هنر دستی بچه خواهرم، فاطمه ! - قورباغه ساخته شده با شن ...

کوه های مریخی؛ دریا - جاده - رمل و گوهای مریخی

جاده چابهار به گواتر - حاشیه کوههای مریخی

اسکله ماهی گیری بریس

جنگل حرّا

تا اینجا عکس ها رو داشته باشید، ماشاالله سرعت های اینترنت اینقدر بالاست که دوستان در دیدن عکس ها دچار مشکل میشن !

بقیه عکس ها رو فردا یا پس فردا آپلود می کنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:0  توسط Hossein Haeri Ardekani  | 

سفر به جنوب شرق کشور - 1

سلام به تمامی دوستان؛

شرمنده از اینکه صفحه ام رو دیر به دیر بروز می کنم.

از این به بعد تصمیم دارم زود به زود با عکسای تازه بیام اینجا ...

جاتون خالی، چند وقت پیش قصد سفر به مناطق جنوب شرق کشور رو کردیم و به اتفاق خانواده به سمت منطقه آزاد چابهار حرکت کردیم. در راه که از استان کرمان رد می شدیم شب رو در شهر تاریخی و بم گذروندیم. از اونجایی که برای اقمت در بم یه سوئیت رزرو کرده بودیم به اداره مربوطه مراجعه کردیم و فهمیدیم که یک خانواده زودتر از ما به اونجا رفتن و ...

بعد از این قرار شد ما رو ببرن به کانکسایی که خارجی ها برای اقامت مردم زلزله زده بم آورده بودن؛ جلوی درب اداره جهاد کشاورزی که منتظر بودیم مسئول مربوطه بیاد و ما رو تا اونجا راهنمایی که به صحنه جالبی برخوردیم !

یکدفعه یه وانت اومد با کلی تابلو و از این چیزا اون گوشه خیابون ایستاد؛ ما اول فکر کردیم از اداره آب و فاضلاب اومدن ولی بعد دیدیم خیر !

ایست بازرسی درست کردن، حالا این برادرا از کدوم ارگانی بودن نمیدونم ! دو نفر با تفنگ G3 و صورت پوشیده اینطرف و اونطرف خیابون ایستادن و یه برادر با هیکلی مشابه هرکول سرتاسر خیابون قدم میزد و آدم وقتی او رو میدید خوف می کرد !

خلاصه ما نمیدونیم این ایست بازرسی وسط شهر اونم ساعت 9 شب چه معنی میداد ؟!

بعد از اونکه از اون ایست بازرسی گذشتیم رفتیم به محل استقرارمون، چه اسم جالبی داشت ... "شهرک دوستی" همه اون کانکسایی که اونجا بود فکر کنم مال ژاپن بود (اگه اشتباه برداشت کردم دوستان تصحیح کنن!)، چون روی همه اونا تابلویی از پرچم ژاپن و این جمله نوشته شده بود "From The People Of JAPAN"، این شهرک واقعا یه شهر کامل بود .. مهد کودک، آرایشگاه، لبنیاتی، هرچی که فکرش رو بکنید داشت.

خیلی جالب بود برام، اینجا جایی بود که مردم بیچاره و زلزله زده بم ماهها در اون زندگی میکردن، واقعا مجهز بود اون کانکسها.

داخل این کانکسها همونطور که گفتم کاملا مجهز بود؛ دستشویی، حمام و آشپزخانه با یه حال بزرگ.

شب رو اونجا سپری کردیم و صبح ...

تا اینجا رو داشته باشید تا حرکت کنیم از بم به سمت چابهار !!!


دورنمایی از شهرک دوستی - بم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 11:0  توسط Hossein Haeri Ardekani  |